خيال و زندگي بر پرده سفيد سينما پاراديزو
وفاداري چيز بديه ... آدم هاي وفادار هميشه تنها مي مونن... اين جمله شايد شاه بيت فيلم بلند پاراديزو باشد. پاراديزو داستان زندگي است . داستان زندگي همه انسانهايي كه در متن زندگي خود همواره به بن بست رسيده اند. اما با اتكا به مكاشفات دروني خويش برای فراتر رفتن ، همواره تلاش كرده اند. همين نكته راز ماندگاري و اثربخشي معجزه آساي فيلم پاراديزو است .
داستان فيلم همچون آيينه اي است كه هر انساني در هر اقليم و سرزميني مي تواند خود را بازيگر و روايت گر آن تصور كند. فارغ از آنكه بيننده فيلم از نخبگان يك جامعه باشد و يا در زمره مردم عادي و حتي فقير يك سرزمين .
نكته بسيار اعجاب انگيز فيلم سادگي و بي تكليفي آن در روايت زندگي است.عمیق ترين تجربه هاي انساني كه با بن مايه هاي مشترك ياس، دردمندي و ناكامي در هم آميخته اند، در فضايي روايت مي شوند كه سرشار از هيجان ، خواستن وشورمندي است .
توتو كودكي كه تيغ تقدير از همان آغاز در زندگي اش نشسته است ، براي رويارويي با تقديري كه فقر و ناكامي و مرگ را به شهروندان فقير هر سرزميني به رایگان مي بخشد، اكسير معجزه آسايي را كشف كرده است كه زندگي بخش است، سينما .
توتو (سالواتوره) با ترفندهاي كودكانه خويش و ترحمي كه قلب و روح شهروندان را گه گاه به جنبش در مي آورد، به سينما پاراديزو راه مي يابد. سينمايي كه شايد نماد دنياي خيال انگيز ما انسانها براي فرار از تقدير و ظلمتي باشد كه جهان ما را انباشته است.
تقدير و حوادث پيش بيني نشده ، توتو را در قلب اين سينما مي نشاند. يعني آپارات خانه.
توتو در چارديواري آپارات خانه ، لحظه به لحظه در دنيابي سرگردان مي ماند كه تنها ابزار آدميان براي فرار از واقعيات ناخواسته و تلخ است . اما توتو در سفر مكاشفه آميز دروني اش ، مردي را در كنار خود مي يابد كه به سينما همچون آخرين پناهگاه بشري مي نگرد، آلفردو.
آلفردو مردي كه خواندن و نوشتن نمي داند اما درك عميق اش از زندگي او را به سقراطی تنها و جدا افتاده تبديل كرده است. تنهايي و انزوای آلفردو چنان است كه حتي فرزندي نيز ندارد و در سالهاي مياني زندگي اش نيز بر اثر وقوع حادثه آتش سوزي ، در متن جهان خيال انگيزش ، يعني آپارت خانه سينما ، نابينا مي شود .
اما پاسخ همواره او به اين دو رويداد بسيار غيرمنتظره است. به باور آلفردو هر انساني در عرصه پرمشقت زندگي به تنهايي با تقدير خويش مواجه مي شود. در اين رويارويي ، داشتن يا نداشتن فرزند و حتي همسر مشكلي را حل نخواهد كرد. او همچنين با لبخندي تلخ مي گويد، پايان كار هر انساني پذيرش سكوت و انزوا است . در اين صورت بينايي و نابينايي در لحظه اي كه پيري و مرگ پاي مي كوبند، يكسانند .
حوادث پيش بيني نشده و غيرقابل درك زندگي ، توتوي كودك رادر كنار آلفردو ميان سال مي نشاند. هر چند كه در اين سفری كه در متن زندگي جريان و تداوم مي يابد، هيچ يك از آنان در جايگاه مريدي و مرادي قرار نمي گيرند. بلكه آنان بي آنكه به زبان آورند "استقلال" و" هويت وجودي" خود را پيوسته حفظ مي كنند. اما گويي غريزه شگفت آور زيستن به آنان آموخته است كه جوهره اين استقلال و هويت دروني با درك آلام بشري و همدلي هاي انساني شكل مي گيرد و تكامل مي يابد.
جبر روزگار توتو را بسيار زودهنگام به عرصه پرستيز زندگي مي راند و در متن سرخوشي هاي كودكانه اش ، مسئوليت بزرگ نان آور بودن را هم به عهده مي گيرد.
با اين وجود عشق و شور دروني توتو به دنياي خيال انگيز سينما به او امكان مي دهد كه در اين جهان رو به گسترش به تمامي سرگردان شود.
سالهاي جواني ، ناگهان توتو را غافلگير مي كنند. توتو سرخوش از بهشت كودكي هم اينك در برابر توفان جواني، خود را تنها و حتي ناتوان احساس مي كند.
توتو نمي تواند موقعيت جديدش را بخوبي درك كند . حتي احساسات تازه ايي كه در قلب روحش پديدار شده اند ، برايش غيرقابل درك هستند و همين نكته سرآغاز فروافتادن در گردابي است كه هر روز بيشتر اورا به اعماق تنهايي و انزوا مي كشاند .
نمود سرگشتگي ها و التهابات اين دوران توتو با ورود دختري بنام النا آغاز مي شود . تب و تاب ها وبي قراري هاي سالهاي جواني بالاخره توتو را از پا درمي آورند.
در لحظه اي كه توتو مي پندارد به بن بست رسيده ، آلفردو با استدلالهايی كه از متن زندگي مايه مي گيرد، راهي را در پيش روي او مي گذارد كه بسيار با تفكر ايراني ما در ستيز و تضاد است.
گويي راه و قدرت از متن دنياي تاريك ، بن بست و مضمحل شده فرا مي رسد.
توتو به خاطر عشق النا در وضعيتي قرار مي گيرد كه بن بست محض است. او به گونه اي ويرانگر به انفعال دروني دچار مي شود. وضعيتي كه به گفته آلفردو او را به موقعيتي پرتاب مي كند كه حتي قادر نيست خودكشي كند.
توتو مي پندارد كه النا او را ترك كرده است. فقر خانوادگي نيز همواره دنيايي هولناك و تاريك فراروي او قرار مي دهد. دنيايي كه هيچگاه او را رها نمي كند. از همه مهمتر زمان و گذشته است . او قادر نيست گذشته را از ذهنش بزدايد. گذشته تلخ و شيرينی كه با النا سپري شده است هم اينك "اكنون" و" آينده" او را نيز به بند كشيده است. به همين دليل نمي تواند با درك و فهم آينده در لحظه حال زندگي كند.
اما آلفردو اين چنين نيست . او جهان و زندگي را در افق آينده و تلاش مستمر تعريف و تفسير مي كند.
آلفردو فقير و نابينا در تلخي سالاري جنگ جهاني اول متولد شده و جواني او نيز مقارن با سالهاي تب آلود جنگ جهاني دوم جهاني بوده است . آلفردو شغلي را نيز برگزيده كه به گفته او بعد از به صلیب كشيدن حضرت مسيح (ع) ، سخت ترين و پرمشقت ترين كارهاست . موقعيت هايي كه قرار گرفتن در هر يك از آنها ممكن است آدمي را به وادي سقوط بكشاند، آلفردو را به ديوژن تبديل كرده است .
او به دليل موقعيت پر تب و تاب آدمي در جهاني كه بستر روابطش بر تنازع بقا نهفته است ، نابينايي را همچون يك موهبت پذيرفته است .
به تعبير ديگر نابينايي، چشم درون او را به روي آلام و عواطف انساني گشوده است و اين نكته بزرگترين حكمت آلفردوست.
گفت و گوي توتو و آلفردو در كنار درياي آبي و ساحلي كه پر ازلنگرهاي آهنين و زنگ خورده است به يك تصميم غيرمنتظره منتهي مي شود، رفتن .. رفتن به رم و تلاش كردن براي آينده... براي سرزمين... براي سرزمين انساني... براي همه انسانهايي كه قلب و روحشان از عشق زخم برداشته است...
بدين ترتيب توتو مي پذيرد كه به آينده تعلق دارد و اين آينده را مي بايد در رم جست و جو كند. اما موفقيت و گام به گام رفتن با آينده ... تا آينده به معني فراموش كردن گذشته نيز هست . كاري كه توتو بناگريز انجام مي دهد.
او با آنكه قلبش همواره از تيغ خاطرات و گذشته زخم برمي دارد اما فقط به آينده مي نگرد و همين نكته راز موفقيت و پيروزي او نيز هست . شايد غم انگيزترين معجزه زندگي ، شتاب زمان باشد. زماني كه هرگز باز نمي ايستد ، همراه با شتاب خود التهابات ، تب و تاب ها و حسرتها را به خاكستري سرد تبديل مي كند.
اينكه سي سال از تصميم و سفر بزرگ توتو گذشته است و او در نيمه شبي كه ناگهان فرا رسيده خبر مرگ آلفردو و زمان تدفين او را دريافت مي كند .
اما بازگشت غم بارترين و شكننده ترين لحظه هاست . او توان بازگشت را در خود نمي يابد. زيرا رويارويي با هر آن چيزي كه زنده كننده خاطرات است ، همواره هراس آور است .
اما توتو دل به دريا مي زند و پس از گذشت سي سال از سفر بي بازگشتش ، براي تدفین آلفردو به جان كال دينو باز مي گردد .
شهر به تمامي تغيير كرده است و اين همان چيزي است كه خبرش را آلفردو، سي سال قبل به او داده است .
ميدان مركز ي شهر، که هسته اصلي زندگي ساكنان شهر در آن جريان داشت ، به تمامي دگرگون شده است ، ساختمانها ، خيابانها و حتي مردمان شهر...
شهر پر از جواناني است كه پس از رفتن او متولد شده اند. همه جوانان و ميان سالان روزگار او نيز پير شده اند. حتي برخي نيز همچون آلفردو مرده اند در واقع مرگ آلفردو مرگ يك روزگار است. روزگاري كه ديگر باز نمي گردد. اما شهر- شهر جديد- همچنان پر از زندگي است. ميدان اصلي شهر هم اينك شلوغ تر و پر جنب و جوش تر به نظر مي آيد. شهر در حال پوست افكندن است . درك شرايط جديد درجان كال دینو به معني غربت مردي است كه در گذشته وروياهاي از دست رفته خويش گرفتار آمده است.
توتو هنگامي كه به ميدان شهر مي رسد ، براي ديدن ساختمان سينما پاراديزو، با احساسي كودكانه و مجهول ، چشمهايش را مي بندد. زماني كه چشم مي گشايد، ساختمان مخروبه اي را در برابر خود مي بیند كه نماد و يادگار گذشته است. گذشته از يادرفته ... گذشته اي كه توان خود را براي مواجه شدن با موقعيت هاي جديد زندگي ، به تمامي از دست داده است ... گذشته اي دلربا ، آزار دهنده و پر از شكنجه . البته اين گذشته و اين زمان از دست رفته ، فقط متعلق به توتو نيست. بلكه از آن اهالي شهر نيز هست. شهري كه زندگي خودش را در سالن سينما پاراديزو جست و جو كرده است. گويي نيرويي پيدا اما زندگي بخش و تقديس شده ، زندگي اهالي شهر را در نقطه اي كه به پرده جادويي سينما متصل است به جريان مي افكند و مردمان شهر به پرده سپيد پاراديزو آنگونه چشم مي دوزند كه به خدايان المپ نگريسته اند.
بدين ترتيب سينما براي اهالي شهر به همان اكسيري تبديل مي شود كه زندگي را با تمامي دردها ، غم ها و اندوهايش ، پر از شادي و لبخند مي كند. از همين روي است كه سينما ، به جاي زندگي مي نشيند و جريان سيال زندگي ، با منطقي انساني اما تقديس شده ، شادكامي و فراموشي را به تماشاگران و بازيگران خود هديه مي بخشد...
و هنگامي که ساختمان سينما پاراديزو با تصميم مديران جديد شهر تخريب مي شود، دقيقاً نقطه اي را از ميان مي برند که روياها و خاطرات نسلي از اهالي شهر در آن شكل گرفته است . در واقع ساختمان سينما پاراديزو در پيكر فرسوده خود، زندگي نسلي را پنهان كرده است كه ديگر هيچگاه روايت نخواهد شد.
ساختمان مخروبه سينما پاراديزو در برابر ديدگان اهالي شهر منهدم مي شود و همراه با فرو ريختن ديوارها و سقف آن گويي خاطرات ، روياها ، شادي و غم هاي نسلي از ميان مي رود كه آنان نيز در آستانه اضمحلال هستند و اين اتفاق ، سرنوشت كساني است كه قادر نیستند همچون آلفردو و با منطق قدرت آفرين آن به زندگي بنگرند. ديدگاهي که جمال و زندگی را به آینده و تلاش مداوم پیوند می زند از منظر آلفردو در گذشته هر انساني ، لحظه هايي هست كه همچون زخم در قلب و روح آدمي باقي مي مانند. اما با اين وجود، گذشته با تمامي غم ها و اندوهايش لحظه هاي ميرايی هستند كه مرور و يادآوري همواره آنها زندگي را ناتمام و ناكارا مي كند. آلفردو به ما مي آموزد که مي يابد همواره به فراتر رفتن فكر كنيم ... فراتر رفتن براي فهم دردهاي انساني... فراتر رفتن براي همدلي كردن با تمامي انسانها... فراتر رفتن براي فهم آينده اي كه مي تواند شرايط زيستن را براي همه انسانها پيوسته انساني تر كند...
اما فراتر رفتن از موقعيت هاي گذشته و حال مستلزم بازگشت نيز هست. زيرا آدمي همواره از بازگشت در هراس است. او قادر نيست به دنياي سپري شده ، روياها و خاطرات خویش بازگردد. منطق مضمحل كننده اما نيرومندي كه در گذشته نهفته است ، بازگشت آدمي را به سقوطي ويرانگر تبديل مي كند. بنابراين براي بازگشت خلاق به گذشته مي يابد منطق انساني اما فرا زماني آلفردو را عميقاً ادراك كرد. در چنين شرايطي است كه بازگشت، در افتادن به ورطه روياهاي تباه كننده و خاطرات از دست رفته نيست. بلكه مراجعت به دنيایي است كه تجربه هاي عميق آدمي را در خود پنهان كرده است. درك و بازخواني تجربه هايی كه مهمترين روش براي فهم لحظه هايي است كه جوهر فردي و اجتماعي انسان را تكامل مي بخشد .
توتو با فروريختن گذشته اي كه همواره دل نگران آن بوده است، به ناگاه عشقي را در قلب خود باز مي يابد كه خاطرات آن ، در سالهاي گذشته مدفون شده است. اما توتو در مي يابد كه عشق مدفون شده اش همچنان در روح او جريان دارد. رويارويي توتو با اين حادثه شورانگيز او را به حقيقتی عظيم تر رهنمون مي شود، حقيقتي كه صداي آن را بارها در کلام آلفردو نيز شنيده بود...
رويارويي با تجربه اي كه قلبش را همواره در انزوا نيشتر زده است به توتو ميان سال ، نيرويي مي بخشد كه بتواند به دنيايي بازگردد كه پيوسته او را در تنهايي شكنجه كرده است، عشق ، انتظار ، بي قراري ، فقر و ناكامي مشخصه هاي اين دنياي شكنجه كننده است. اما توتو به ناگاه در مي يابد كه عقوبت سهمگيني كه سال هاي سال آن را در قلب خود احساس كرده است ، پيامد اشتباهي است كه او خود مرتكب شده است. در واقع درك "كنش" و" تجربه ناب آدمي" در شكل دادن به جريان زندگي ، توتو ميان سال را پس از گذشت سي سال به همدلي آگاهانه اما عميقاً پرشور با آلفردو مي رساند و همين راز اقتدار بازيافته توتو براي بازگشت است. از اين رو سينما پاراديزو تنها يك فيلم نيست. بلكه نمايش دنيایي است كه بازيگرانش براي دستيابي به خوشبختي و ترقي ،گوهري را در قلب خود كشف مي كنند كه به آنان هنر همدلي كردن ، فهم آينده و چگونگي درك تجربه هاي انساني را مي آموزد. انشاءاله