تبليغاتX
نیمکت خیس
حرفهای خودم
 در برابر تقدير با سازي شکسته

وانس ، فيلم ساده اي است که جهان عظيم و پيچيده انسانها را همچون آينه اي روشن باز نمايي مي کند.

فيلم برداري ، نور پردازي ،و نيز ميزانسن ها و صحنه آرايي هاي فيلم ، همگي به گونه ايي  طراحي و چيده شده اندکه بيننده را بياد فيلم هاي رئاليسم و نئو رئاليسم مي اندازد. اما وانس از همه کليشه هاي مرسوم اين دست فيلم ها فراتر مي رود .

 در واقع اگربخواهيم وانس را با کمترين وکوتاه ترين کلمات داوري کنيم بايد بگوييم که وانس ، نمونه تمام عيار ساختار شکني در گستره  ادبيات و هنر است . ساختار شکني انسان هاي معترض ...

 بدين ترتيب وانس ، زبان و منطق انسان هايي است که پرهيزکاري انسان مدارانه را جايگزين جهان ستيزي و تقدير گرايي هاي ويرانگر مي کنند . منطقي که به انسان ها مي آموزد که براي چيره شدن بر درد ها و آلام بشري مي بايد به هنر پناه ببرند . هنري که ساده است و به انسان ها تعلق دارد  و از تجمل و اشرافيت و نيز تبعيض به دور است . ..

جواني که در پياده روهاي شهر گيتار مي نوازد ، پس از اجراي يک قطعه پر شور  و احساسي  در خيابان بي رهرو شهر، ناگهان زني را در برابر خود مي بيند که مجذوب زيبايي آواز و نوازندگي او شده است .

زن جوان در همان مکالمات نخست در مي يابد که نوازنده گيتار ، عشق زني را در دل دارد .هرچند که دلداده  او ماهها پيش او را تنها گذاشته است. اما يادها و خاطرات غم آلود او هنوز در قلب مرد جوان است  و او براي تحمل تلخ کامي هاي زندگي اش ، به هنر پناه آورده و بيش از پيش بر سيم هاي گيتار خود زخمه مي زند .

همانگونه که دردنياي واقعي نيز آدمها بر اثر يک اتفاق در کنار هم قرار مي گيرند و راه به خاطراتي مشترک مي برند، شکستگي جارو برقي زن جوان ايرلندي نيز  اين امکان را فراهم مي کند که اين دو بتوانند دوباره با يکديگر ديدار کنند .

ديداري  که به  ژرف تر شدن شناخت آنان از موقعيت اجتماعي و فرهنگي يکديگر منتهي مي شود.

زيرا  شناخت همچون دريچه روشني است که روح انسان ها را از عشق و مسئوليت سرشار مي کند  و به انسان ها فرصت مي دهد که رويا ها و خاطرات مشترک خود را در لحظه هاي مملو ازاعتماد و دوست داشتن خلق کنند...

زن جوان ايرلندي موسيقي را به تمامي زندگي اش گره زده است . به همين خاطر درک و فهم او از موسيقي بسيار اعجاب انگيز است . هنر و احساسي که در مرحله نخست  از چشم جوان نوازنده گيتار پنهان مي ماند .

شناخت  نارسا و سطحي مرد  از زن جوان ايرلندي ، موجب مي شود که نوازنده گيتار نتواند انگيزه هاي دروني و احساسي زن را براي دوستي  و گفت و گو با خود در يابد .

واکنش زن ايرلندي به نشناختن  و درک نشدن خود از سوي جوان نوازنده گيتار به آزردگي  و سپس دور شدن ناگهاني  اواز نوازنده مي انجامد .

جوان نوازنده با درک غفلت خود از کوشش نکردن  براي فهم متقابل زني که تصادفا در مسير زندگي او قرار گرفته، اين بار مي کوشد با احساس  مسئوليت بيشتري ، انگيزه هاي دروني  و رفتاري زن جوان ايرلندي  را درک کند .

جوان نوازنده که ابتدا از جايگاه غير مسئولانه ايي به زن ايرلندي  مي نگريست ، درادامه  متوجه  چيره دستي  او در نواختن  پيانو مي شود. علاوه براين او نيز  از آلام  اجتماعي ، تنهايي و نيز  شکوه هنرمندانه  زن با خبر مي شود .

 همين ويژگي ها  به نزديک شدن بيش از پيش آنها مي انجامد. ارتباطي که به درک انساني  و نگرشي صرفا غير جنسيتي منتهي مي شود.

جوان نوازنده پس از آنکه در برابر زن به اشتباه خود اعتراف مي کند از زن مي خواهد که يکي از آهنگ هايش را  نت نويسي کند .             

زن ايرلندي هنگام نوشتن نت ها ازروي سي دي پلي ير ، باطري ظبط اش تمام مي شود. او پس از کند و کاو در خانه متوجه مي شود که باطري و پولي در خانه ندارد .

انجام مسئو ليت تعهد شده و نيز  عشق شگرف به آهنگي که با زندگي  حسي او گره خورده، موجب مي شود که قلک دختر يکساله اش  را با اين تاکيد که پول را به دخترم باز مي گزدانم ، خالي کند .

پس از خريد باطري ، زن جوان ايرلندي با همه وجود به آهنگ جوان نوازنده گوش مي سپارد .اما در لحظه گوش سپاردن، تنها به رفتاري انفعالي اقدام نمي کند  بلکه با تمامي نت ها ي آهنگ هم نوا  مي شود. به همين دليل تمامي ملودي ها را همچون نجوايي دروني مي شنود . نغمه ها و نجواهايي که او را  به تفاهمي ژرف تر  و دوستي  والاتر مي رساند . زيرا زن بر اثر موقعيت هاي فردي و مرد نوازنده نيز به خاطر تعهدات  و اخلاق انساني ، در نقطه ايي به تفاهم و دوستي  مي رسند که فراتر از جنسيت است .

با اين وجود جوان نوازنده براي ديدار  با زن جوان ايرلندي تا حدودي  بي تابانه عمل مي کند . هرچند که اين ديدار ها تنها به شناختي فزاينده تبد يل  مي شوند. نه عشقي سوزان . زيرا آنان با موقعيت هاي ويژه اي روبرو هستند که مانع از فرو افتادن آنان به عرصه پر تب و تاب عشق مي شود .

 

مردجوان ، باروياها و خاطرات عشق گذشته اش به خلاقيتي شگرف دست مي بابد   و زن جوان ايرلندي نيز به خاطر تعهدات پيشين و نيز مسئو ليت هاي که در قلب و روح خود احساس مي کند ، همواره ناگزير از آن است که  تقدير خويش  را با تمامي قدرت بپذير...

جوان نوازنده ، آهنگ هايش را با کمک زن جوان ايرلندي و نيز نوازندگي هاي او  بازسازي و اجرا مي کند .

 بدين ترتيب سي دي جديدي را از آهنگ هايش پر مي کند که در واقع نخستين آزمون او براي ورود به آينده است .

هرچند که زن جوان ايرلندي به دليل مسئوليت هاي خانوادگي و نيز فقري که دامن گير اوست از داشتن فردا محروم است .

او هيچگاه نمي تواند از چارچوب هايي که تقدير و جامعه  فرا روي او قرار داده اند، فراتر برود و همين موضوع بزرگترين عقوبت اوست . عقوبتي که تقدير براي او پيش بيني کرده است .

اما راز پارسايانه زن جوان ايرلندي اين است که اين تقدير را با قلبي سرشار از روشني پذيرفته است . زيرا او اخلاق  و مسئوليت هاي انساني را برتر  و بالاتر از هر چيزي مي داند ...

در ادامه ماجرا ، مرد جوان که براي رفتن به لندن بي وقفه تلاش مي کند،از زن  مي خواهد که با او به لندن بيايدتا در لحظه باز شدن در هاي موفقيعت ، هر دو در کنار يکديگر باشند.اما زن ايرلندي به دليل تعهدات و مسئوليت هاي خانوادگي مانند مادر و دخترش ، اين پيشنهاد را بي پاسخ مي گذارد . زيرا زن متعهد است  که انجام تعهدات و مسئوليت ها، بسيار بالاتر از موفقيت هاي اجتماعي است .

 جوان در آخرين ديدار از زن ميخواهد که دوباره همديگر را ملاقات کنند.زن نمي پذيرد. اما هنگامي که با اصرار مرد مواجهه مي شود، مي گويد: شايد بيايم ....

جوان سراسر آن روز را به انتظار مي گذراند. اما زن ايرلندي نمي آيد .

مردجوان هنگام رفتن به لندن ، يک دستگاه پيانو مي خرد و آن را براي زن ايرلندي مي فرستد...

فيلم وانس ، نماد خلاقيت و هنر فيلم سازان متعهد است . فيلمي که براحتي، ، اهالي اين صنعت را متقاعد مي کند که براي توليد يک فيلم خوب ، ضرورتا لازم نيست که پول هاي هنگفت خرج کرد.

بازي بازيگران نيز کاملا با معيارها و شاخص هاي رفتاري شهروندان همخواني دارد .بطوري که با دیدن برخي از بخش هاي فيلم ممکن است تصور شود که از زندگي  و روابط خانوادگي ما انسان ها بصورت پنهان فيلم برداري شده است . از سوي ديگردوربين نيز با نگاهي برتر و آگاه به بازيگر نمي نگرد. در بسياري از صحنه ها تصور مي شود که فيلم برداري با تلفن همراه انجام مي گيرد . اين موضوع نه تنها موجب ضعف تکنيکي فيلم و فيلم برداري نشده است بلکه به شدت نيز بر صميميت صحنه ها و غناي آن افزوده است .به عبارت ديگر دوربين هيچ يک از بازيگران را با قضاوت هاي پيشيني و جهت دار نگاه نکرده است .

مجموعه اين عوامل باعث  شده که فيلم بسيار برتر از حوزه رئاليسم بنشيند . زيرا فيلم در تمامي لحظه ها و صحنه ها مي کوشد  از منظري فراتر از ابژه  و سوژه به انسان نگاه کند.

نگاه ويژه فيلم  ، در داستان وانس نيز انعکاس يافته است .داستان فيلم، ديدار تصادفي دو نوازنده موسيقي است. . ديداري که تجربه اي تازه از انسان ، دردها و  مسئوليت هاي او را به بازيگرانش مي آموزد.

آنان با تمامي کاستي ها  و روياهاي خويش ابتدا رو در رو و سپس در کنارهم قرار مي گيرند. اما رويا رويي و در کنار هم بودن نيز به معني وقوع اتفاقي هيجان آميز  و يا باز شدن گره داستاني ، در بستر پر تپش قصه فيلم نيست .بلکه برشي سريع از زندگي انسان هايي است که تصادفا در کنار هم قرار گرفته اند.

اين در کنار هم قرار گرفتن ، به خلق يک داستان     مي انجامد . اما قصه اي   که بازيگران، روايت گران ونيز ياد آوران آن، همواره خودشان خواهند بود .آدم هايي که ذاتا سياه و سفيد نيستند . بلکه سفيدي  و سياهي آدمها براساس موقعيت هاي  شکل مي گيرد که ناخواسته  و ناگهان  به درون آن پرتاب شده اند  .

وانس يک اتفاق به ظاهر ساده است . اتفاقي  که رخ مي دهد. اما همه ما انسان ها نا گزير از فراموش کردن آن هستيم . زيرا ياد آوري  لحظه به لحظه اين اتفاق به ظاهر ساده  به معني واکاوي نحوه عمل  ما انسان ها در مواجهه با ديگران است . ديگراني که شناخت آنان را بي اهميت تلقي مي کنيم . اما هنگام قضاوت  و ارزيابي ، آنان را  همچون شي بي ارزش  و يا قابل  تملک  مي انگاريم /...                

 

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 غروب در آخرین ایستگاه ....

مسير ؟!... نمي دونم ... واقعانمي دونم ، آقا ... هر جا كه مي ري ... هر جا كه جاده اس ...  مي خوام برم ... فقط مي خوام برم. مي خوام  اينجا نباشم. اينجا ، مث جهنمه . نه، اينجا خود جهنمه .هر بار كه اينجا رو مي بينيم دلم ميشه كوه غم .

مي پرسي چرا ؟ !... نمي دونم. واقعاً نمي دونم ... مي دوني آقا؟! خاطره های تلخ . فكرهايي كه از خاطرهاي تلخه مي آد ، مث خنجر مي مونه. خنجري كه توي سينه ات مي شينه. هر بار كه به اين خاطره ها فكر مي كني، اين خنجر بيشتر تو قلبت فرو مي ره .زخم هايي كه در سينه ات نشسته ، چنگ مي خوره . خراشيده مي شه ...

بابام هميشه مي گفت : تو دنيا جاهايي هست كه تماشاي اونها،  غمگينت مي كنه. همه اندوه ها رو تو دلت مي ريزه. روحتو مي خوره .... اين ساختمان واسه من همينطوريه. اين ساختمون ، نه...  اين خيابون منو آزار مي ده .  اما ، نه .فقط اين خيابون ، نه ... اين شهر ... اين شهر با همه كوچه پس كوچه هايش، با همه محله هاش، فقط غم و ناراحتي رو بخاطرم مي آره. توي اين شهر ، به هر كوچه و محله ايي كه مي رم، گمون مي كنم كه 3000 غریبه ... يه مسافرم .      مسافري تنها .. مسافري كه تنگ غروب به يه شهر دور رسيده، يه شهر كوچيك بين راهي ...  هيچ رهگذري تو شهر نيس. از پنجره هاي كوچيك خانه هاي فرسوده هم فقط پت پت زرد و دلمرده نور چراغ ديده ميشه .

مسافر از همه خيابونا مي گذره. از ميدون شهر عبوره مي كنه. اما در تمام جغرافيايي اين شهر فقط يه چيز مي بينه،  تنهايي خودشو ... تنهاي تنها. با سايه اي كه گاه كوچيك ميشه. گاهي پهن و گاهي دراز و بي قواره. گاهي هم محو مي شه. محو محو. مث مسافر تنها. اما يه مرتبه يكي اونو مي بينه. يكي به اون توجه كنه . يكي كه چهره اش پيدانيس. چونكه از پشت پنجره به مسافر نیگاه مي كنه. او هم مسافر رو نمي بينه. فقط يه شبح رو مي بينه . يه شبح كه در شهر پرسه مي زنه. مسافر تلاش مي كنه كه چهره اونو ببينه. اما يه كسي خيلي سريع مي آد و پرده پنجره رو مين دازه ... ديگه هيچ چيزي ديده نمي شه. مي دونيد آقا؟!... انگاري هيچ كس حاضر نيس ، حتي يه لحظه ، چهره اون مسافررو ببينه .هيچ كس... وقتي كه مرد از بچه اش مي پرسه: به چي نگاه مي كردي ؟! قطعاً او جواب مي ده. به هيچ كس. اما انگاري يه غريبه بود. يه غريبه كه به شبح مي مانست.

انوخ ، پدر مي گه ! غريبه ؟!... آها . مگه نگفتم به غريبه ها نگاه نكن. اگه اون غريبه ؟!... اگه اون غريبه در خونه مارو بزنه و تقاضاي كمك كنه ما چكار كنيم ؟!...

...شما مي گويید كه من ذهني خيال پردازي دارم ؟!... اما تصور كنيد كه اون غريبه همه اين مكالمه ها رو شنيده باشه. اونوخ چه خواهد شد ؟... مسافر بغض مي كنه. با بغض از اونجا دور ميشه از خيابون متروك و ساكتي كه به جاده مي رسه ، عبور مي كنه و بعد يه جاده رو پيش چشمهايش مي بينه. جاده اي تاريك و مرموز پيش چشماي خيسش قرار مي گيره!... صداي چند سگ از دور مياد. از درون تاريكي ها كه باد اونو مي ريزه رو دل جاده. اما ، اما آقا !...به نظر شما اون مسافر ، در اون لحظه چكار مي كنه ؟!...

آقا؟!... شما پوزخند مي زنيد؟!... شما !... شما آقا ... گمان مي كنيد كه من ديوانه ام ... يه ديونه ... درسته؟...خوب... خوب مطمئنم كه حق با شماس بايد  به غريبه خنديد. غريبه ، غريبه اس ...

اين شهر و اون شهر هم نداره. وقتي كه شما غريبه ايد ، فرق نمي كنه كه در كجاي اين شهر واساده ايد. فرق نمي كنه كه ساعت چنده ... صبحه ، ظهره و يا غروبه. فرق نمي كنه كه شما چه احساسي دارين.  اصلاً فرق نمي كنه كه شما باشين يا نباشين. چونكه ... چونكه شما يه سايه ايد ... يه سايه ... فقط يه سايه. سايه نيس .مث غريبه كه نيس. وقتي هم كه نيستين، همه از شما عبور مي كنن. روي شما پا مي گذارن. غم و شادي شما واسه هيچ كس اهميت نداره ... اين قده بي اهميت هستين كه همسرت هم تو رو تف مي كنه .تو رو تف مي كنه. به هر جا يا ... يا به هيچ جا ... اون وخ اين ساختمون هم طردشدگي شما رو مهر مي كنه ... امضا مي كنه تا به جداافتادگي شما رسميت بده ... مطرود بودن شما رو مهر كنه ... مهر و امضا ... حتي رو شناسنامه شما هم مهر مي خوره. امضا ميشه ... برگه شبح بودن شما ديگه نقص قانوني نداره. برگه شناسايي شما ديگه جعلي نيس . قانونيه . اعتبار داره . اما خود شما چي ؟!... خود شما با اين امضا چي هستين ؟... و يا چي خواهيد شد ؟... هيچ ... هيچ ... تنها يه غريبه ... يه شبح .. شايد هم يه ولگرد ... ولگرد ...

شما چيزي گفتيد ، آقا !؟... آه ، بله ... اين حرف شما خيلي شرافتمندانه اس. بله حق با شماس. بايد اول كار پيدا كنم ... يه كار ... هر چه كه باشه. يه كار كه با دستمزدش بتونم يه اتاق اجاره كنم. يه سرپناه. سرپناهي امن. يه چارديواري كه وقتي كه توش هستي، انگار با خودت تنها نشستي. با خودت . تنهاي تنها. يه چارديواري كه اونجا بتوني فكر كني. به خودت. به روياها و حتي خاطره هات ...بله آقا خاطره ها ...

 آها شما خسته هستيد؟ ... نه ؟... از حرفهاي دلگيرانه من خسته شديد ؟ تعارف نكنيد. اطمينان دارم كه شما رو خسته كردم .. بله اطمينان دارم. وقتي كه كسي از خودش خسته ميشه، اين خستگي، تو چهره اش نشست پيدا مي كنه. تو نگاهش پيداس. حتي تو كلامش ...

ايكاش ... ايكاش مي تونستم ... مي تونستم برم توي اين ميدون و رو دوش اون اسب بشينم .. اون وخ با همه وجود فرياد مي زدم ... فريادي كه همه شهر صدامو بشنون. اون وخ مي گفتم .

-من خسته ام ... من خسته ام ... خسته، خسته ....

آها ... آقا لطفاً حرفتونو تكرار كنيد؟... نتونستم حرفاتو دقيقا بشنوم... آها ... بله ... شما گفتيد كه بايد جنگيد ... نبايد به اين زودي احساس شكست كرد ... مي دونيد قربان !؟... شكست و احساس شكست ، هر دو مث هم هستن. هر دو اينها در يك راه به هم مي رسن: شكست...

 ايكاش خداوند ، ذهن انسان رو نمي آفريد. ايكاش خداوند عقل رو نمي آفريد. اي كاش عقل انسان، مث غريزه او بود. مث زنبورها ، مورچه ها حتي پلنگ و شير... اما مشكل از زموني ايجاد شد كه خداوند ذهن انسان رو آفريد. ذهني كه مي تونه فكر كنه. برنامه ريزي كنه ، واسه آينده ، به گذشته فكر كنه ... گذشته رو مدام در ذهنش مرور كنه.

ميدونيد آقا ؟!.. خيلي از خاطره ها مث خنجر مي مونن. هر بار كه بهش فكر مي كني، تيغه تيز و دردناك اون خنجر رو هم تو قلبت احساس مي كني...

 هر چند مدام پوزخند مي زنيد، اما گمان مي كنم آدم منطقي هستيد. اين جور نيس.             آقا؟!...  خواهش مي كنم با تكان دادن سر به من جواب ندهيد ... بله ... اين جوري بهتر شد... پس اعتراف مي كنيد كه شما منطقي هستيد. اما  شما مي گوييد كه به گذشته فكر نكنم .. درست فهميدم آقا ؟ .. بله راه حل خوبيه. فكر نكردن به گذشته. مطمئن هستم با فكر نكردن به گذشته مي تونم از كابوسهاي شبانه ام رها بشم .مي تونم به روي زندگيم لبخند بزنم. اما تنها يك مشكل هس. مشكل اينه كه گذشته وجود داره. هست. نفس مي كشه و هر بار كه در ذهنت  حاضر مي شه، دوباره جان مي گيره. قدرتمند مي شه و تو رو تسخير مي كنه. قدرتمندتر از حال و آينده. البته ممكنه بتونيم گذشته رو فراموش كنيم. اما ... اما اينجا هم يه مشكل ديگه وجود داره. با روياها و خواب هايمان چه كنيم ؟!... با كابوسها چه بايد كرد ؟! گذشته ، مث يه شبح هر شب به سراغ شما مي آد . به خوابهاي شما راه پيدا مي كنه.  اين بار خودشو در دنيايي      تاريك تر و سردتر به نمايش مي گذاره. نمايشي كه فقط تو بازيگرش هستي. تو با چند شبح دیگه . خوب ، پس اين بار هم بايد با اون خاطره زندگي كني. خاطره اي كه زندگي کردن با آن و یا يادآوري اش مث تيغه خنجر، آرام آرام توي سينه ات فرو مي ره. آرام و تدريجي. اما خون با شتاب به بيرون پرتاب مي شه ..... فوران مي كنه . دسته خنجر كاملاً خونيه. سينه ات هم همين طور. انگار دستي به آرامي تكه تكه  گوشت هاي بدن شما رو مي بره. شما هم در حالي كه همه وجودت از درد انباشته شده ، به اون دست ينگاه مي كنيد. به اون دست و خنجر خيره         شده ايد. اما با چشمهايی كه مسخ شدن .  انگار از پشت پنجره اي شيشه اي به اين ماجرا نیگاه مي كني. چونكه درد و زخم و خون ، شما رو تجزيه كرده. شما رو مسخ كرده. مسخ. مي فهميد، آقا ؟!... مسخ. اما در واقع اين گذشته اس كه شما رو مسخ كرده .  گذشته ايي كه روي اكنون و آينده  هم سايه انداخته...

...مي دونيد آقا ، من باور ندارم كه گذشته ،  چراغي فرا راه آينده باشه. گذشته ، چراغ نيس . گذشته دنيايي تاريك و سرده. گذشته مث سياه چال مي مونه. همه چيز رو به درون خودش مي كشه ...

شما دوباره چيزي گفتيد؟! ... آه ببخشيد ... شنوايي من مشكلي نداره ، اما انگار چيزي در ذهن من مدام صدا مي كنه. مث فرياد. مدام در جنب و  جوشه. به همين دليل گاهي وقت ها براي شنيدن صداي مخاطبم بايد تمركز كنم... خوب بگذريم ...

 شما پرسيدين كه ...مي پرسيد كه يعني چي ؟!... نمي دونم منظورتون از يعني چه ، چيه ؟! اما مطمئن باشيد كه چيزي خارج از گذشته وجود نداره. گذشته ، ضد اكنونه. گذشته ، ضدآينده اس. اما اين جدال كه فقط در ذهن شما اتفاق مي افته، قلب شما رو تباه مي كنه . چونكه در ذهن شما مدام اين سه چيز با هم در جدالند: "گذشته" تاريك و نيرومند. "حال" كه تو رو به تسليم وادار مي كنه. "آينده" كه روياهاي توست. اما حال و آينده هنوز وجود ندارن. فقط گذشته هس. فقط گذشته كه وجود اون رو حس مي كني. وجود اون ، همه وجود توست . در مقابل "اكنون" نه هست و نه نيست. به همين خاطرلحظه "اكنون" در قلب تو نيست ...

شايد به حرفهاي من بخنديد ... به نظر من آينده بسيار بيش از اكنون ،  قابل لمسه ... چونكه لحظه آينده ، يعني روياهاي شما. روياهاي شما هم وجود داره. در قلب و روح شما ، زندگي مي كنه. حتي در خوابهاي شما حاضر ميشه . خوب .. در اين صورت ذهن شما مدام در تلاطمه . مدام مث يه ميدون جنگه . جنگي كه برنده ایي نداره . پيروز هم نداره. فقط ستيز. فقط تلاطم. اما يه واقعيت تلخ هم وجود داره. وقتي كه لحظه  اكنون رو ناديده بگيري، اون هم تو رو ناديده مي گيره. در اين صورت شما ... آه ، بله ... شما ، شما هر روز خسته تر مي شيد. تنها و خسته . راستي از شما مي پرسم. بله،  از شما ... لطفاً بگيد كه خداوند چرا گذشته ، حال و آينده رو آفريده ؟... خداوند چرا ذهن انسان رو اين گونه آفريده كه بتونه از زمان عبور كنه. گذشته ، آينده و اكنون همگي در قلب انسان وجود دارن و خداوند به ما انسانها اين توان رو بخشيده كه از مكاشفه درد آلود لحظه ها ، مدام به شگفت بياييم. اما همين انساني كه از لحظه ها فراتر      مي ره ، در برابر عشق ، آسيب پذيره. خودخواهي و بي وفايي به سرعت اونو از پا درمياره ...

همون طوري كه من از پا دراومدم. طرد شدم و حالا اين شهر، اين شهر، با همه خيابانها، كوچه    و پس كوچه هايش مي خواد منو طرد كنه .مي خواد منو به ضعف و تسليم وادار كنه . اما به نظر شما كسي كه با روياهايش زندگي مي كنه. مي تونه تسليم بشه .... نه .... نه ، من تسليم نمي شم ...

آقا ؟!...لطفاً توقف كنيد؟!... توقف كنيد؟! ....

شما ، هنوز پوزخند مي زنيد ؟!... اما چه اهميتي داره ؟!... حتي اگه همه مردم شهر هم با تمسخر به من پوزخند بزنن، باز هم تسليم نمي شم. بزرگترين روياها در قلب منه .

روياي زندگي كردن. ولو با كابوسهاي شبانه. ولو با گذشته اي تاريك و شكنجه آور. زیرا خداوند در قلب  انسان عشق و روياها رو آفريده ... بله عشق و روياها ...

 

 

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 مرا به خاطر آور
 

 

زوزه هاي وحشي باد

از صخره هاي يخ زده و سرد               

به زير مي آيد  

و از پهنه هاي تاريک دشت

عبور مي کند

0000

همچون پيکاني

که ازنفرت نيرو مي گيرد

وبر قلبي گرم

فرو مي نشيند

000

گرد بادي آشفته و سرکش

در دهليز خونين قلب من

نعره مي زند...

 

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 آينه اي شفاف فراروي من:هر لحظه در اينجا خون به پا خواهد شد

فيلم سينمايي خون به خواهد شد محصول سال 2007 امريكا در شرايطي در اغب كشورهاي جهان به نمايش درآمد كه در تمامي محافل فكري و هنري اين كشورها  به شدت مورد توجه و نقد و گفت و گو قرار گرفت .

زيبايي هاي بصري در كنار حركت شگفت انگيز دوربين و صفحه آرايي هاي خيره فيلم، نمايشگر فضايي كاملاً مردانه است كه از دنياي احساسات و عواطف زنانه بسيار دور است .

ماجراي فيلم با تلاش هاي طاقت فرساي يك جوينده نفت بنام دانيل آغاز مي شود. بيننده فيلم در همان دقايق نخست در مي يابد كه دانيل تا چه اندازه مصمم، با اراده و در عين حال تنهاست.

كوشش هاي اعجاب انگيز دانيل در دورن چاههاي تاريك و خطرناك بالاخره او را گوهري مي رساند كه سالهاي سال آن را جست و جو كرده است :نفت سياه.

دستيابي به نفت يا طلاي سياه دانيل را به گسترش دافعه فعاليتها و اكتشافات ترغيب مي كند. اما انگيزه و تلاش  دانيل در توسعه روزافزون فعاليتهايش ريشه در حوزه كاملاً ويژه اي دارد كه عبارت از "انسان بودن" است . زيرا ذات "انسان" در چيره شدن، تملك و اراده نهفته است . اما اين ويژگي ها، هيچگاه در ساختار دروني "انسان بودن" قرار نمي گيرد . بلكه به تمامي بازنمود دنيايي تاريك و پنهاني هستند كه پديد آورنده نيرو براي حضور مداوم انسان در جهان است .

بعبارت ديگر رفتارها ، انديشه ها و روياهاي دانيل كه نمادي از تمامي شهروندان با هر كيش و رنگ و آييني است،  تعين اراده و خودخواهي هاي اوست .

اراده و خودخواهي، سرچشمه طماعي و حرص و آزاست. نيروهاي پايان ناپذير جهان نامتعين درون انسانف در شبكه گسترده روابط اجتماعي، پيوسته ما را به شهروندي رقابت جو، چيره گر و تملك كننده تبديل مي كنند .

حرص و آز نيروي محركه دنيايي است كه آدمها را در عرصه هاي پيچيده زندگي به تلاش و تكاپو وا مي دارد. اما همه آدمها براي تسلي روياهايي كه بر اساس حرص و آز شكل گرفته اند، به صورت يكسان عمل نمي كنند. هر شهروندي به اقتضاي ويژگي هاي دروني و نيز موقعيت هاي كه زندگي فراروي او قرار مي دهد، راهي را برمي گزيند كه كاملاً متفاوت با راهها و روشهاي ديگران براي پاسخگويي به حرص و آز و فزون خواهي هاي  اوست.

دانيل شايد سخت ترين و بي پرواترين راه را  براي كسب ثروت انتخاب مي كند. اما كشيش پل نيز راهي را بر مي گزيند كه اگرچه بطور باهوي با روش سخت كوشانه دانيل متفاوت است، اما راه ميان بري است که زمينه تملك و چيره شوندگي او را فراهم مي كند... اخلاق و آيين بهترين ابزار پل براي پاسخگويي به روح آزمندي است  كه سراسر درون او را انباشته است .البته مردي كه خود برادر دانيل معرفي مي كند نيز راهي را در پيش مي گيرد كه در گسترده زندگي مي توان فراواني و گونه گوي مصداقهاي آن را ديد.

 هر چند كه دانيل، پل و ...  همگي تيپ ها و الگوهاي هستند كه همواره در حال شكفتن ، زوال و تنش مداوم هستند. اما اين حرفه يعني انگيزشي بودن حرص ، آز و حسادت براي حضور  آدمها در شبكه پيچيده زندگي، همواره تلخ ترين و تاريك ترين رويداد زندگي است .

به همين خاطر است كه برخي انسانها كه قادر به درك و تحمل اين چرخه ويرانگر نيستند، قدرت مفاهمه و انطباق خود را در جامعه از دست مي دهند . همانگونه كه فرزند خوانده دانيل براي شنيدن حرفها و منطبق دنياي تاريك اما چيره شوند پدرش كاملاً بيگانه است . او حتي شنوايي خودش را براي حضور و تعامل در چنين دنياي از دست مي دهد... .

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 روياهاي تحقير شده يك ملت در آسمان كابل

 

فيلم بادبادك به كارگرداني خالد سعيد روايتي ساده و روان از زندگي آدم هاي شكنجه شده اي است كه تجربه هاي دردناك هر يك از آنان را به ديدگاه هاي متفاوت نسبت به انسان ،ُُجهان و سرنوشت مي رساند

ماجرا در سالهاي پيش از كودتاي 1978 در افغانستان رخ مي دهد. در خانه يكي از ساكنان كابل كه مردي با فرهنگ و انسان دوست است. او كه مرد متمولي است با يگانه فرزندش كه امير نام دارد زندگي مي كند در اين خانه نيز نوكري به همراه تنها فرزندش بنام حسن سكونت دارد .

امير و حسن با آنكه از نظر طبقه اجتماعي در دو جايگاه كاملاً متفاوت قرار دارند اما دوستي آنها به عمق و وسعت سالهاي كودكي است .

روزي امير بي اعتنا به سرنوشتي كه بزودي زندگي او را رقم خواهد زد . به روي ساقه درختي كه در مجاورت خانه پدرش واقع شده ، جمله ايي را حك مي كند که بازگو کننده جهان پاک،  انساني و سرشار و از تپش زندگي آنها در سالهاي كودكي و نوجواني است.

 امير مي نويسد : امير و حسن سلطانهاي كابل ...

براستي كه امير و حسن سلطانهاي كابل نيز هستند تخيلات زيبا و دلكش امير و حسن به وسعت آسمانهاي آبي و خيره كننده كابل است .

آسمان آبي با گله هاي سپيد ابر در كابل، بهترين نقطه براي پرواز آرزوها و روياها نيز هست . به همين خاطر امير و حسن با فرستادن بادبادك به آسمان شگفت انگيز و رويايي كابل ، هر روز قلمرو روياهاي خود را در جهاني بكر ، نو شوند و رو به گسترش وسعت مي بخشند .

آزمون و تجربه روزانه اين روياها به تدريج در درون و وجود امير و حسن، قلمرو تازه ايي را مي گشايد. قلمرويي كه به جهان بيني ژرف انساني در روح آنان مي انجامد

در واقع حسن و امير در پرتو بادبادكهاي كه به آسمان خيال انگيز كابل مي فرستند، اين تجربه تكاملي را در اعماق روح خويش هر روز بيشتر پرورش مي دهند.

 به همين دليل اين دو نوجوان با آنكه از نظر وجودي و اجتماعي ، در دو موقعيت مختلف قرار دارند، اما به نگرشي مشترك در زمينه انسان و اخلاق مي رسند ....

آنچه كه آدمي را در عرصه پرتشنج زندگي به شهروندي با اخلاق و وفادار تبديل مي كند، صرفاً ريشه در شخصيت و غناي دروني آنان دارد. اما اخلاقيت و اخلاقي بودن هنگامي به آدمي، شكوهي ملكوتي مي بخشد كه او بتواند به ديگران با چشم احترام بنگرد "ديگران" را بخواهد و با آنان چنان رفتار كند كه با خود .

شايد ترسيم چنين عرصه اي از اخلاق و اخلاقيت، دشوارترين و هولناك ترين معيار براي محك ميزان اخلاقي بودن انسان باشد. آيا "من" مي توانم "ديگران" را در تمامي عرصه هاي زندگي، چون خود بدانم و براي آنان چنان بخواهم كه گويي براي خويشتن خواسته ام.

 ژان پل سارتر در اين باره بسيار تلخ به انسان مي نگرد. او مي گويد: "ديگران" يعني دوزخ. يقيناً اين جمله ژان پل سارتر عريان ترين و در عين حال صادقانه ترين تعريف براي بيان شيوه تعامل اجتماعي و خصوصي انسان در جامعه است .

در جامعه اي كه به "ديگران" همچون جهنمي تاريك و تهديد كننده نگريسته مي شود، جست و جوي اخلاق، حتي در پايين ترين سطح آن، تمسخر آميز است ...

با اين وجود ، تجربه اخلاقي بودن هرگز محال نيست همانگونه كه حسن براي وفادار ماندنش ، به تخريب جسم و روح خويش مي پردازد. او خودش را قرباني مي كند تا با آنان كه حضور و وجود او را سرشكستگي يك قوم و آلوده کننده  خون يك نژاد (پشتون ها ) مي دانند بگويد كه او انساني وفادار است. يعني دشوارترين تجربه انساني. اين نكته راز فراتر رفتن حسن نيز هست .

او مرز ميان نظر و عمل را در زندگي در هم مي آميزد و تجربه اخلاقي بودن و وفاداري را در نقطه اي مي آزمايد كه غرامت آن جسم و جان آدمي است و همين راز ناتواني ما در درك وفاداري است .

زيرا وفاداري قلمرو ويرانگري است كه آزمون آن همواره دشوار و دشوارتر مي شود . حتي براي امير كه دوست نزديك حسن است. همچون سرشت تاريك تقدير كه  رستم و سهراب را در برابر يكديگر قرار مي دهد، ناتواني امير در درك اين رخداد عظيم انساني به گسيختگي ميان آن دو مي انجامد.

در يكي از شب هاي تاريك و سرد سپتامبر 1978 شيطان به تمامي بر افغانستان فرود مي آيد. كودتاي خونين آغاز مي شود. از همين رو امير به همراه پدرش به دشواري از سرزمين مادري خويش دور مي شوند. آنان به آمريكا مي روند و امير سالها رنج و مرارت دكتري خود را دريافت مي كند. پدرش  مي ميرد و امير روزي از روزها از رازي سربه مهر آگاه مي شود. او در مي يابد كه حسن نابرادري اوست و هم اينك طالبان او را به قتل رسانده اند .

اما از او پسري به جاي مانده كه به ياد روياها  و آرزوهاي سرزمين اش ، نام او را سهراب نهاده است. امير از رفتن به افغانستان كه هم اينك در تملك طالبان است وحشت دارد. اما گذر سالهاي دشوار غربت و تنهايي ، چشم امير را به روي عميق ترين مفاهيم انساني گشوده است  ؛ وفاداري ....

امير براي يافتن سهراب و نجات آخرين روياها و آروزهاي سرزمين اش ، خطر مي كند و همچون حسن كه با روياي وفادار ماندن، غرامتي هم سنگ جانش مي پردازد ، جسم و جانش را پشتوانه عملش مي كند.

سفر او به افغانستان و يافتن سهراب كه روياهاي تحقير شده ملت خويش است ، پيوسته ما را با تصويرهايي واقعي از چگونگي سقوط آدميان روبرو مي كند. سقوط آدمياني كه هرگز "ديگران" را نمي خواهند..

. فيلم بادبادك تصويري از سقوط ما انسانهاست .

تصوير انسانهايي است كه براي انسان بودن و انسان ماندن تلاش مي كنند. تصويري صريح از نور و ظلمت... تصوير دنيايي نامتوازن از نبرد خير و شر و تصويري روشن از حقيقت. خداوند همواره در قلب انسانهاست. بخصوص انسانهايي كه وفادار مي مانند. به خداوند و ديگران و اين روشن ترين تصوير حقيقت در سرزمين هاي بشري است ...انشاءاله 

 

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 خيال و زندگي بر پرده سفيد سينما پاراديزو

 

خيال و زندگي بر پرده سفيد سينما پاراديزو

وفاداري چيز بديه ...  آدم هاي وفادار هميشه تنها مي مونن... اين جمله شايد شاه بيت فيلم بلند پاراديزو باشد. پاراديزو داستان زندگي است . داستان زندگي همه انسانهايي كه در متن زندگي خود همواره به بن بست رسيده اند. اما با اتكا به مكاشفات دروني خويش برای فراتر رفتن ، همواره تلاش كرده اند. همين نكته راز ماندگاري و اثربخشي معجزه آساي فيلم پاراديزو است .

داستان فيلم همچون آيينه اي است كه هر انساني در هر اقليم و سرزميني مي تواند خود را بازيگر و روايت گر آن تصور كند. فارغ از آنكه بيننده فيلم از نخبگان يك جامعه باشد و يا در زمره مردم عادي و حتي فقير يك سرزمين .

 نكته بسيار اعجاب انگيز فيلم سادگي و بي تكليفي آن در روايت زندگي است.عمیق ترين      تجربه هاي انساني كه با بن مايه هاي مشترك ياس، دردمندي و ناكامي در هم آميخته اند، در فضايي روايت مي شوند كه سرشار از هيجان  ، خواستن وشورمندي است .

توتو كودكي كه تيغ تقدير از همان آغاز در زندگي اش نشسته است ، براي رويارويي با تقديري كه فقر و ناكامي و مرگ را به شهروندان فقير  هر سرزميني به رایگان مي بخشد، اكسير معجزه آسايي را كشف كرده است كه زندگي بخش است، سينما .

توتو (سالواتوره) با ترفندهاي كودكانه خويش و ترحمي كه قلب و روح شهروندان را گه گاه  به جنبش در مي آورد، به سينما پاراديزو راه مي يابد. سينمايي كه شايد نماد دنياي خيال انگيز ما انسانها براي فرار از تقدير و ظلمتي باشد كه جهان ما را انباشته است.

تقدير و حوادث پيش بيني نشده ، توتو را در قلب اين سينما مي نشاند. يعني آپارات خانه.

توتو در چارديواري  آپارات خانه ،  لحظه به لحظه در دنيابي سرگردان مي ماند كه تنها ابزار آدميان براي فرار از واقعيات ناخواسته و تلخ است . اما توتو در سفر مكاشفه آميز دروني اش ، مردي را در كنار خود مي يابد كه به سينما همچون آخرين پناهگاه بشري مي نگرد، آلفردو.

آلفردو مردي كه خواندن و نوشتن نمي داند اما درك عميق اش از زندگي او را به سقراطی تنها و جدا افتاده تبديل كرده است. تنهايي و انزوای آلفردو  چنان است كه حتي فرزندي نيز ندارد و در سالهاي مياني زندگي اش نيز بر اثر وقوع حادثه آتش سوزي ،  در متن جهان خيال انگيزش ، يعني آپارت خانه سينما ، نابينا مي شود .

اما پاسخ همواره او به اين دو رويداد بسيار غيرمنتظره است. به باور آلفردو هر انساني در عرصه پرمشقت زندگي به تنهايي با تقدير خويش مواجه مي شود. در اين رويارويي ،  داشتن يا نداشتن فرزند و حتي همسر مشكلي را حل نخواهد كرد. او همچنين با لبخندي تلخ مي گويد، پايان كار هر انساني پذيرش سكوت و انزوا است . در اين صورت بينايي و نابينايي در لحظه اي كه پيري و مرگ پاي مي كوبند، يكسانند .

حوادث پيش بيني نشده و غيرقابل درك زندگي ، توتوي كودك رادر كنار آلفردو ميان سال          مي نشاند. هر چند كه در اين سفری كه در متن زندگي جريان و تداوم مي يابد، هيچ يك از آنان در جايگاه مريدي و مرادي قرار نمي گيرند. بلكه آنان بي آنكه به زبان آورند "استقلال" و" هويت وجودي" خود را پيوسته حفظ مي كنند. اما گويي غريزه شگفت آور زيستن به آنان آموخته است كه جوهره اين استقلال و هويت دروني با درك آلام بشري و همدلي هاي انساني شكل مي گيرد و تكامل مي يابد.

جبر روزگار توتو را بسيار زودهنگام به عرصه پرستيز زندگي مي راند و در متن سرخوشي هاي كودكانه اش ، مسئوليت بزرگ نان آور بودن را هم به عهده مي گيرد.

با اين وجود عشق و شور دروني توتو به دنياي خيال انگيز سينما به او امكان مي دهد كه در اين جهان رو به گسترش به تمامي سرگردان شود.

سالهاي جواني ، ناگهان توتو را غافلگير مي كنند. توتو سرخوش از بهشت كودكي هم اينك در برابر توفان جواني، خود را تنها و حتي ناتوان احساس مي كند.

توتو نمي تواند موقعيت جديدش را بخوبي درك كند . حتي احساسات تازه ايي كه در قلب روحش پديدار شده اند ، برايش غيرقابل درك هستند و همين نكته سرآغاز فروافتادن در گردابي است كه هر روز بيشتر اورا به اعماق تنهايي و انزوا مي كشاند .

نمود سرگشتگي ها و التهابات اين دوران توتو با ورود دختري بنام النا آغاز مي شود . تب و     تاب ها وبي قراري هاي سالهاي جواني بالاخره توتو را از پا درمي آورند.

در لحظه اي كه توتو مي پندارد به بن بست رسيده ، آلفردو با استدلالهايی كه از متن زندگي مايه مي گيرد، راهي را در پيش روي او مي گذارد كه بسيار با تفكر ايراني ما در ستيز و تضاد است.

گويي راه و قدرت از متن دنياي تاريك ، بن بست و مضمحل شده فرا مي رسد.

توتو به خاطر عشق النا در وضعيتي قرار مي گيرد كه بن بست محض است. او به گونه اي ويرانگر به انفعال دروني دچار مي شود. وضعيتي كه به گفته آلفردو او را به موقعيتي پرتاب      مي كند كه حتي قادر نيست خودكشي كند.

توتو مي پندارد كه النا او را ترك كرده است. فقر خانوادگي نيز همواره دنيايي هولناك و تاريك فراروي او قرار مي دهد. دنيايي كه هيچگاه او را رها نمي كند. از همه مهمتر زمان و گذشته است . او قادر نيست گذشته را از ذهنش بزدايد. گذشته تلخ و شيرينی كه با النا سپري شده است هم اينك "اكنون" و" آينده" او را نيز به بند كشيده است. به همين دليل نمي تواند با درك و فهم آينده در لحظه حال زندگي كند.

اما آلفردو اين چنين نيست .  او جهان و زندگي را در افق آينده و تلاش مستمر تعريف و تفسير مي كند.

آلفردو فقير و نابينا در تلخي سالاري جنگ جهاني اول متولد شده و جواني او نيز مقارن با سالهاي تب آلود جنگ جهاني دوم جهاني بوده است .  آلفردو شغلي را نيز برگزيده كه به گفته او بعد از به صلیب كشيدن حضرت مسيح (ع) ،  سخت ترين و پرمشقت ترين كارهاست .           موقعيت هايي كه قرار گرفتن در هر يك از آنها ممكن است آدمي را به وادي سقوط بكشاند،  آلفردو را به ديوژن تبديل كرده است .

او به دليل موقعيت پر تب و تاب آدمي در جهاني كه بستر روابطش بر تنازع بقا نهفته              است ،  نابينايي را همچون يك موهبت پذيرفته است .

به تعبير ديگر نابينايي،  چشم درون او را به روي آلام و عواطف انساني گشوده است و اين نكته بزرگترين حكمت آلفردوست.

گفت و گوي توتو و آلفردو در كنار درياي آبي و ساحلي كه پر ازلنگرهاي آهنين و زنگ خورده است به يك تصميم غيرمنتظره منتهي مي شود، رفتن .. رفتن به رم  و تلاش كردن براي آينده... براي سرزمين... براي سرزمين انساني... براي همه انسانهايي كه قلب و روحشان از عشق زخم برداشته است...

بدين ترتيب توتو مي پذيرد كه به آينده تعلق دارد و اين آينده را مي بايد در رم جست و جو كند. اما موفقيت و گام به گام رفتن با آينده ...  تا آينده به معني فراموش كردن گذشته نيز هست .  كاري كه توتو بناگريز انجام مي دهد.

او با آنكه قلبش همواره از تيغ خاطرات و گذشته زخم برمي دارد اما فقط به آينده مي نگرد و همين نكته راز موفقيت و پيروزي او نيز هست . شايد غم انگيزترين معجزه زندگي ، شتاب زمان باشد. زماني كه هرگز باز نمي ايستد ، همراه با شتاب خود التهابات ، تب و تاب ها و حسرتها را به خاكستري سرد تبديل مي كند.

اينكه سي سال از تصميم و سفر بزرگ توتو گذشته است و او  در نيمه شبي كه ناگهان فرا رسيده خبر مرگ  آلفردو و زمان تدفين او را دريافت مي كند .

اما بازگشت غم بارترين و شكننده ترين لحظه هاست .  او توان بازگشت را در خود نمي يابد. زيرا رويارويي با هر آن چيزي كه زنده كننده خاطرات است ، همواره هراس آور است .

اما توتو دل به دريا مي زند و پس از گذشت سي سال از سفر بي بازگشتش ، براي تدفین آلفردو به جان كال دينو باز مي گردد .

شهر به تمامي تغيير كرده است و اين همان چيزي است كه خبرش را آلفردو،  سي سال قبل به او داده است .

ميدان مركز ي شهر، که هسته اصلي زندگي ساكنان شهر در آن جريان داشت ، به تمامي دگرگون شده است ، ساختمانها ، خيابانها و حتي مردمان شهر...

شهر پر از جواناني است  كه پس از رفتن او متولد شده اند.  همه جوانان و ميان سالان روزگار او نيز پير شده اند. حتي برخي نيز همچون آلفردو مرده اند در واقع مرگ آلفردو مرگ يك روزگار است. روزگاري كه ديگر باز نمي گردد. اما شهر-  شهر جديد- همچنان پر از زندگي است. ميدان اصلي شهر هم اينك شلوغ تر و پر جنب و جوش تر به نظر مي آيد. شهر در حال پوست افكندن  است .  درك شرايط جديد درجان كال دینو به معني غربت مردي است كه در گذشته وروياهاي از دست رفته خويش گرفتار آمده است.

توتو هنگامي كه به ميدان شهر مي رسد ، براي ديدن ساختمان سينما پاراديزو، با احساسي كودكانه و مجهول ، چشمهايش را مي بندد. زماني كه چشم مي گشايد، ساختمان مخروبه اي را در برابر خود مي بیند كه نماد و يادگار گذشته است. گذشته از يادرفته ... گذشته اي كه توان خود را براي مواجه شدن با موقعيت هاي جديد زندگي ، به تمامي از دست داده است ... گذشته اي دلربا ، آزار دهنده و پر از شكنجه .  البته اين گذشته و اين زمان از دست رفته ، فقط متعلق به توتو نيست. بلكه از آن اهالي شهر نيز هست. شهري كه زندگي خودش را در سالن سينما پاراديزو جست و جو كرده است.  گويي نيرويي پيدا اما زندگي بخش و تقديس شده ، زندگي اهالي شهر را در نقطه اي كه به پرده جادويي سينما متصل است به جريان مي افكند و مردمان شهر به پرده سپيد پاراديزو آنگونه چشم مي دوزند كه به خدايان المپ نگريسته اند.

بدين ترتيب سينما براي اهالي شهر به همان  اكسيري تبديل مي شود كه زندگي را با تمامي   دردها ، غم ها و اندوهايش ، پر از شادي و لبخند مي كند. از همين روي است كه سينما ، به جاي زندگي مي نشيند و جريان سيال زندگي ، با منطقي انساني اما تقديس شده ، شادكامي و فراموشي را به تماشاگران و بازيگران خود هديه مي بخشد...

و هنگامي که  ساختمان سينما پاراديزو با تصميم مديران جديد شهر تخريب مي شود، دقيقاً    نقطه اي را از ميان مي برند که روياها و خاطرات نسلي از اهالي شهر در آن شكل گرفته است . در واقع ساختمان سينما پاراديزو در پيكر فرسوده خود،  زندگي نسلي را پنهان كرده است كه ديگر هيچگاه روايت نخواهد شد.

ساختمان مخروبه سينما پاراديزو در برابر ديدگان اهالي شهر منهدم مي شود و همراه با فرو ريختن ديوارها و سقف آن گويي خاطرات ، روياها ، شادي و غم هاي نسلي از ميان مي رود كه آنان نيز در آستانه اضمحلال هستند و اين اتفاق ، سرنوشت كساني است كه قادر نیستند همچون آلفردو و با منطق قدرت آفرين آن به زندگي بنگرند. ديدگاهي که جمال و زندگی را به آینده و تلاش مداوم پیوند می زند از  منظر آلفردو در گذشته هر انساني ،  لحظه هايي هست كه همچون زخم در قلب و روح آدمي باقي مي مانند. اما با اين وجود،  گذشته با تمامي غم ها و اندوهايش لحظه هاي ميرايی هستند كه مرور و يادآوري همواره آنها زندگي را ناتمام و ناكارا مي كند. آلفردو به ما مي آموزد                  که مي يابد همواره به فراتر رفتن فكر كنيم ...  فراتر رفتن براي فهم دردهاي انساني...  فراتر رفتن براي همدلي كردن با تمامي انسانها... فراتر رفتن براي فهم آينده اي كه مي تواند شرايط زيستن را براي همه انسانها پيوسته انساني تر كند...

اما فراتر رفتن از موقعيت هاي گذشته و حال مستلزم بازگشت نيز هست. زيرا آدمي همواره از بازگشت در هراس است. او قادر نيست به دنياي سپري شده ، روياها و خاطرات خویش بازگردد. منطق مضمحل كننده اما نيرومندي كه در گذشته نهفته است ، بازگشت آدمي را به سقوطي ويرانگر تبديل مي كند. بنابراين براي بازگشت خلاق به گذشته مي يابد منطق انساني اما فرا زماني آلفردو را عميقاً ادراك كرد. در چنين شرايطي است كه بازگشت، در افتادن به ورطه روياهاي تباه كننده و خاطرات از دست رفته نيست. بلكه مراجعت به دنيایي است كه تجربه هاي عميق آدمي را در خود پنهان كرده است. درك و بازخواني تجربه هايی كه مهمترين روش براي فهم لحظه هايي است كه جوهر فردي و اجتماعي انسان را تكامل مي بخشد .

توتو با فروريختن گذشته اي كه همواره دل نگران آن بوده است، به ناگاه عشقي را در قلب خود باز مي يابد كه خاطرات آن ، در سالهاي گذشته مدفون شده است. اما توتو در مي يابد كه عشق مدفون شده اش همچنان در روح او جريان دارد. رويارويي توتو با اين حادثه شورانگيز او را به حقيقتی عظيم تر رهنمون مي شود، حقيقتي كه صداي آن را بارها در کلام آلفردو نيز شنيده بود...

رويارويي با تجربه اي كه قلبش را همواره در انزوا نيشتر زده است به توتو ميان سال ،  نيرويي مي بخشد كه بتواند به دنيايي بازگردد كه پيوسته او را در تنهايي شكنجه كرده است، عشق ، انتظار ، بي قراري ، فقر و ناكامي مشخصه هاي اين دنياي شكنجه كننده است. اما توتو به ناگاه در مي يابد كه عقوبت سهمگيني كه سال هاي سال آن را در قلب خود احساس كرده است ، پيامد اشتباهي است كه او خود مرتكب شده است. در واقع درك "كنش" و" تجربه ناب آدمي" در شكل دادن به جريان زندگي ، توتو ميان سال را پس از گذشت سي سال به همدلي آگاهانه اما عميقاً پرشور با آلفردو    مي رساند و همين راز اقتدار بازيافته توتو براي بازگشت است. از اين رو سينما پاراديزو تنها يك فيلم نيست. بلكه نمايش دنيایي است كه بازيگرانش براي دستيابي به خوشبختي و ترقي ،گوهري را در قلب خود كشف مي كنند كه به آنان هنر همدلي كردن ، فهم آينده و چگونگي درك تجربه هاي انساني را مي آموزد.  انشاءاله

|+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 سلام
  • دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدارا
  • دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
  • |+| نوشته شده توسط بیژن کیامنش در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
     
     
    بالا